۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه

چهاردهمین عقربه

چهاردهمین شماره نشریه فرهنگی هنری عقربه منتشرشد.(اینجا)


شعری از امید صباغ نو از همین نشریه:
آمـــــــــــدی تا که لحظه هایت را
ساده- امّا دقیق- بفروشی
دست های نمک ندارت را
پای طیّ طریق بفروشی!

هرکجا را قدم زدی دیــدی
رگِ مردُم پُر از غم و درد است
با خودت فکر کردی و گفتی :
می توانی که تیغ بفروشی!

با خودت فکر کردی و گفتی:
بهترین کار «دو به هم زدن» است
کوچه ها را پُر از نفاق کنی
دو سه تا منجنیق بفروشی

می توانی دروغ پشتِ دروغ
قصّه و شایعه درست کنی
شعله بر جان مردم اندازی
«رخت ضدّ حریق» بفروشی!

گرچه انگشتر طلا مُد نیست
روزگار طلای بعضی هاستــ
می توانی که حلقه ی نُقره

با نگینِ عقیق بفــروشی!
کـــــــــــاش این سفره های نان بیات
به تریج قَبا ت بر بخورد!
جای این بشکه های نفت سیاه
چند چاه ِ عمیق بفروشی!

با خودت فکر کن ؛ اگر این شعر
باب میل جـــــنابعالی نیست
دستمال کتان گران نشده!
می توانی رفیق بفروشی!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر